تبليغاتX
کلبه دلباختگی........


کلبه دلباختگی........

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست....

خدا ما رو براي هم نميخواست

فقط ميخواست همو فهميده باشيم

بدونيم نيمه ما مال ما نيست

فقط خواست نيممونو ديده باشيم

تموم لحظه هاي اين تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو براي هم نميخواست

خودت ديدي دعامون بي اثر بود

چه سخته مال هم باشيم و بي هم

ميبينم ميري و ميبيني ميرم

تا وقتي هستي اما دوري از من

هميشه زنده باشم نه بميرم

نميگم دلخور از تقديرم اما

تو ميدوني چقدر دلگيره اين عشق

فقط چون دير بايد ميرسيديم

داره تو دست ما ميميره اين عشق

تموم لحظه هاي اين تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو براي هم نميخواست

خودت ديدي دعامون بي اثر بود

خدا ما رو براي هم نميخواست

فقط ميخواست همو فهميده باشيم

بدونيم نيمه ما مال ما نيست

فقط خواست نيممونو ديده باشيم........

 

فک کنم همه حرفایی که دوست داشتی بشنوم تو این شعر نوشتم

تو که به سکوتم دلخوشی

پس به خاطر دلخوشیه تو و بی هیچ گلایه ای . . . .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.................................................................................؟؟!!

نوشته شده در ساعت توسط sweetheart....(؟)| |

اگه بشه مسیر زندگی رو مثله یه طنابی فرض کرد که اعماق یه چاهه

و ما آدمها هم برای اینکه از ته چاه زندگی بیرون بیایم نیاز به این طناب داشته باشیم

میشه داستان رو ادامه داد

فکر کن ته یه چاهه هستی که تنها راه خروجی اون همین طنابه

داری کم کم از این طناب میای بالا و مسیر زندگی رو طی میکنی

همینطور که داری راه خودتو میری

به یاد این هم باش که دو تا بچه موش هستن که دارن از انتهای طناب

شروع به جویدن میکنن و یه ظرف عسل هم جلو چشمت ظاهر میشه

بذا اینجا یه پیوست بذارم تا ابهام برطرف شه

.

.

پیوست:

دوتا موشی که هستن یکی سیاه و یکی سفید که همون لحظه های خوب و بد زندگی هستن

اون عسلی هم که جلو چشاته به دنیا تعبیه شده

.

.

حالا ادامه.......

اگه بخوای تمام عمرتو به خاطر عسلی که جلو چشاته بگذرونی

یه وقتی میبینی که رو آسمون و زمین معلقی و بعد از چند ثانیه آنچنان با مخ میخوری زمین

که دیگه حوس عسل نکنی

.

.

.

نکته اخلاقی:

دنیا اونقدر ارزش نداره که بخواهیم به خاطر اون همه چیزو از دست بدیم

به جای اینکه به آرزوهای کوچیک فکر کنیم و به اونها طمع کنیم

به بزرگترین هدف و آرزمون فک کنیم

یعنی بیرون رفتن از چاه زندگی

.

.

.

واقعیت  :

خودمم هنوز نتونستم به خوبی هدف اصلیمو درک کنم

اما اینو گفتم تا شاید یکی از شماها که اینو میخونید

این داستان براتون بشه یه تلنگر و یه نگاهی به پایین طناب بندازین و وضعیت موشها رو چک آپ کنید

.

.

.

نمیدونم........ !!!!!!!!!

اما امیدوارم زندگی اونقدر ما رو به خودش وابسته نکنه که بخواهیم به سختی ازش دل بکنیم

البته اگه هدف مشخص باشه

دیگه فکر دل کندن از زندگی به ذهن آدم خطور نمیکنه

چون همه فکر و ذهنش اینه که به بیرون راه پیدا کنه

.

.

.

پیوست  :

شاید بعضیا فک کنید منظورم از اینکه گفتم به بیرون راه پیدا کنید

مصداق اسلامیه این حرفمو واسه خودتون تشریح کرده باشید

اما منظورم رسیدن به خوشبختی بود

شاید یه کم خنده دار باشه

اما هممون میدونیم که بهترین ارزوی همه ما اینه که یه روزی به اصل روشنایی راه پیدا کنیم

و از اینهمه روزنه های کوچیک دنیایی

که اکثرشون بزرگنمایی های بچه گونس ، رهایی پیدا کنیم

شاید ما چون مسلمونیم فک میکنیم روشنایی یعنی جایی که دیگه نشه تاریکی رو لمس کرد

اما اگه برگردیم به تاریخچه زندگی اولین بشر

میفهمیم که حتی تو روشنایی هم میشه تاریکی رو درک کرد

.

.

.

.

.

حرف آخر  :

خدا کنه بتونیم معنای روشنایی رو درک کنیم

بعد خودمونو واسه پذیرفتن حقیقت زندگی آماده کنیم

تا اینهمه عذاب و سختی رو تو خودمون حس نکنیم

خدایا کمکمون کن. . . . .

.

.

.

.

پیوست آخر:

این مطلب نه سیاسی بود و نه عرفانی

فقط شاید یه خورده حرف دل بود

همون حرفایی که همتون بهتر از من درکش میکنید

من فقط یه جورایی بیانش کردم

شاید هم دلیلش اینه که خیلی دلم میخواس با یکی حرف بزنم تا آروم شم . . . . . . . .

.

.

.

یه حرف خصوصی :

واست دعا کردم به هر چی که میخوای برسی

اما چون بهم نگفتی از دستت دلخورم

بازم میگم . . .

ای کاش درکم کنی که درکت میکنم . . . . .

 یه لبخند میزنی؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ساعت توسط sweetheart....(؟)| |

عزیزم ...

 

.

 

.

 

.

 

تولدت مبارک ...

 

نوشته شده در ساعت توسط sweetheart....(؟)|

. . . . . . . . . .

. . . ... . .. .. . . . ..

. .

 .. . . . . . . . . .. .. . . . . .

... . .

 .

 .

.

 . . 

. .

 . .

چند لحظه سکوت......... 

به احترام تمام لحظه ها بی کسی ...

به احترام تمام محبتایی که بی جواب موند...

به احترام تمام محبتایی که جوابشون به جز تیزی خنجر حرفاشون نبود...

به احترام گریه های شبونه...

به احترام بغض سرد یه روز بارونی...

به خاطر اشکایی که پشت پنجره اتاقم ریخته شد...

به خاطر گلهای یاس و پیچک...

به خاطر شکستن یه ساغر...

به خاطر غروب پاییز...      

به خاطر اشتباهاتی که کردیم و از کنارش ساده گذشتیم...

به خاطر بی معرفتی یه مشت آ.د.م...

به خاطر بی جنبه بودن یه مشت دیوونه...

به خاطر

به خاطر

به خاطر تمام حرمت سکوت ....

.

.

 

.

.

.

.

.

هه. . . . . . .....................

 

               خیلی دلم گرفته از خیلی ها

 مرسی از لطف همه ..............

دیگه تا همین جاش بسه

همینقدر که خوبی کردم و از زندگیم عقب افتادم بسه

از این به بعد دیگه ...............

فقط یه چیزی میگم و بعد میرم..........

آدما خیلی نامرد و بی لیاقتن ..............

حالا شما باشین و این صفحه تو خالی  

برای سلامتیه همتون دعا میکنم

از خدا میخوام همیشه موفقیتو براتون رقم بزنه

در پناه اون عزیز بزرگ.... همتونو به خودش میسپارم .................

 

نوشته شده در ساعت توسط sweetheart....(؟)| |

گر سکوت،این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی،آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی،پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار ِ هر طرفِ دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت دیده و دل،

که ورد زبان کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت تنهایی نخواهم شنید!

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست دریا امیدی نیست!

می ترسیدم  خدای نکرده !

آنقدر در غربت  گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل  بی درمان را که در شمار  عاشقان ِهمیشه می گنجانم،

انگشتانم، برای شمردنشان کم می آید!

نوشته شده در ساعت توسط sweetheart....(؟)| |


Design By : Night Skin